عبدالله مستوفى

33

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

شاهرود به ميامى پنج شش ساعت باقىماندهء راه را سواره ميرفتيم . بسمنان كه رسيديم ، دو نفر بر عدهء ما افزوده شد . ميرزا كاظمخان بنان نظام ، هم كوچهء ما كه سنش بين من و برادرم آقا ميرزا رضا و از رفقاى دورهء او بود ، در روز لنگ اين منزل بما رسيد و با قافلهء ما همراه شد . بنان نظام دخترزادهء ميرزا محمد قزوينى منشىباشى وزارت جنگ بود كه بعد از دورهء نايب السلطنه وفادارى بخرج داده و خود را بيكار و خانه‌نشين كرده بود . گذشته از وفادارى ، باوجود ابراهيم‌آباد جنب كوندج قزوين موروثى از ميرزا محمد جدش ، حاجتى هم به كار نداشت . اين همان اعلم السلطنهء آينده است كه به زودى مالك چناقچى و ساير املاك خرقان نايب السلطنه مىشود و يكى از ملاكين بشمار خواهد آمد . بنان نظام براى اينكه بىهم‌كجاوه و نديم نباشد ، حاجى حسين خان فراش خلوت نايب السلطنه را هم همراه آورده بود . حكام عرض راه ناگزير با يكى از اعضاى قافله رفاقتى داشتند . بهر شهرى وارد ميشديم ، احوالپرسى و ديد و بازديد هم در كار بود . در سمنان انوشيروان ميرزا ضياء الدوله حاكم بود و قبل از ورود ما ميخواست بدامغان برود . باغ بيرون شهر سمنان و عمارات حتى حمام گرم خود را در اختيار ما گذاشته ، به شرط ملاقات دامغان ، شب قبل از ورود ما از شهر حركت كرده بود تا جواب سورهاى منزل حاجى ميرزا عباسقلى پدر ميرزا محمود خان را داده باشد . در مهمان‌دوست هم ، مباشر شاهزاده نهار بسيار آبرومندى بما داد . روز لنگ دامغان بديدن شاهزاده رفتيم و چشم ما به زيارت مولود خانهء خاقان مغفور كه جز حياط بسيار كثيف چيزى نبود روشن شد . ميرزا مشتاق شاعر سمنانى هم بود و شوخىهاى او با سيد نديم شاهزادهء حكمران مايهء تفريح بود . به سيد كه از ضعف باصره شكايت داشت ، ميگفت : « پيش پايت را كه مىبينى ، زياديش هم اسرافه ، من هم براى اينكه اسراف نكرده باشم ، هميشه با چشمهاى نيمه باز همه چيز را نگاه ميكنم . » از سمنان كه گذشتيم ، نوبه در قافلهء ما افتاد . عبور از بلوك‌خوار و بىاحتياطى يا بىوسيلگى نوكرها و پشه‌هاى مالاريائى اين بلوك ، كار خود را صورت داده بود . يكى بعد از ديگرى مبتلا ميشدند كه با دادن مسهل و خوراندن كنين آنها را معالجه ميكرديم . فقط يكى از آنها غلامحسين قاپوچى پيرمرد شصت هفتاد ساله كه سوار الاغ ، جلو كجاوهء خانم آقا ميرزا رضا ميافتاد و در حقيقت كجاوه‌كش بود ، بنوبهء غش مبتلا شد . با اينكه حالش تازه بهتر شده بود و باوجود سفارش در نخوردن ميوه و حتى قدغن دادن پول به او ، در منزل عباس‌آباد ، در خارج از منزل ، با گرو گذاشتن چاقوى جيب خود يك هندوانهء يكى دومنى خورده و افتاد . در حقيقت سر را فداى شكم و با چاقوى جيب خود انتحار كرد زيرا وقتى ميخواستيم حركت كنيم ، در حال احتضار بود . براى كفن و دفن او بصاحبخانه سفارش كرده خرجى داده حركت كرديم . در اين قبيل مسافرت‌ها داشتن نوكرهاى زرنگ كارى از لوازم بود ، ولى نوكرها در بعضى از منزلها از راه كه ميرسيدند ، به علت تب همگى ميافتادند بطوريكه كسى نبود